جهت باز شدن منوی اصلی و جستجو اینجا کلیک کنید.

سامانه پیام کوتاه: 30009900661341

مرزن نیوز- اختصاصی/ مومن تو پا ابراهیمی از جمله نویسندگان و پژوهشگرانی است که توجه ویژه ای به مسائل اجتماعی داشته و گزارشهای وی عمدتا بر اساس تحقیقات میدانی است. گزارشی که می خوانید حاصل گپ و گفت های متعدد وی با مردی است که دور از خانه و کاشانه و در گودالی غارمانند در همین نزدیکی ها زندگی می کند. اینکه این مرد کیست و به چه علتی در این مکان زندگی می کند شاید قابل درک باشد اما آنچه حائز اهمیت است، همه ما همنوعان خود را با هر درد و مشکلی دوست داریم و خواهان بازگشت آنها به زندگی عادی هستیم....

گزارش و عکس: مرزن نیوز، مومن توپا ابراهیمی
در ورودی شهر چالوس، آنجا که چالوس رود را با کوه مقابل در سمت شرقی کمتر از 200 متر فاصله است طبیعت چنان منظری شگفت و بدیع را به نمایش در آوردت است که به راستی عبارت «مظهرزیبایی» برازنده ی آن است. اینکه ورودی شهری بدون دخالت دست انسان با چنین چشم اندازی نادر آراسته گردد بی تردید از رمز و راز های خلقت محسوب می شود.لازم است با بصری بصیر بدان نگریسته شود، نسبت به آن شناخت پیدا کرد و جهت لذت دیداری یا به قول شعرا با «نظر بازی» از آن بهره ی بیشتری برد .
اوایل دهه ی پنجاه بود، بحث گردشگری به تازگی در شمال مطرح شده بود. مسئولان شهری و روستایی در هر شهر و دیاری در تکاپو بودند تا چه چیزی را در راستای اهداف گردشگری معرف باشند و چگونه تعریفی از آن ارائه دهند که مقبولیت ملی و جهانی بیاید. ورودی شهر چالوس ازکاخ شاه چشمه تا روبروی ساختمان فرمانداری فعلی، هیچگونه سازه ای پا نگرفته بود. در سمت شمالی کمر بندی چالوس - نوشهرهمانجا که اکنون به پارک سنگی مشهور شده  خانه ای دو اشکوبه درمیان  باغی با پشت بام تخته لتی قد بر افراشته بود که درختان گشن توت وحشی آن را احاطه کرده بودند .بعد از آن ساختمان پلیس راه بود که هنوز در روبروی فرمانداری کنونی باقی مانده و تابلوی اداره ی راه را بر پیشانی خود دارد. مردم عادی این ساختمان ر ا به اعتبار اینکه مدتی به هنگام اشغال ایران در هنگامه ی جنگ جهانی دوم در دست سر بازان روسی بود« قرول خانه» می نامیدند.این ساختمان از جمله نادر سازه هایی در چالوس بود که بامش پوششی از سفال داشت و تا چند سالی بعد از انقلاب نیز همچنان پلیس راه جاده ی چالوس- کرج در آن استقرار داشت. غرض اینکه حد فاصل بین رود خانه و دامنه ی کوه را فقط جاده پر می کرد.


برای آنان که در پی جلوه های ویژه ای از طبیعت بکروزیبا، دیده را به دیدار وا می داشتند شناخت ودیدار منظر ورودی شهر چالوس چندان سخت نبود.درآن موقع آنان را که از دانش جهانگردی مایعی بود، می گفتند: در تمامی دنیا فقط یک شهر در کشور استرالیا قرار دارد که توپوگرافی ورودی اش به چالوس بی شباهت نیست. بنا به دلایل بر شمرده ی فوق و بر ناشمرده ی فراوان مقرر بود از خط تالوگ رود خانه به سمت شرقی به طول دویست متر هیچ ساختمانی بنا نگردد تا این سر سبزی و زیبایی بکر هدیه ای باشد پیش پای گردشگرانی که جاده ی چالوس را برای رسیدن به جلگه ی سرسبز شمال بر گزیده بودند.اما متأسفانه بلا فاصله بر فراز تپه بنای کاخ شمس آغاز گردید. در پای کوه ابتدا پایانه ی بار بری، سپس میدان میوه و تره بار قد علم کردند و سپس اماکن تجاری و مسکونی یکی پس از دیگری چون قارچ روییدند. جغرافیای برآمدگی سمت شرقی رود خانه ی چالوس که ازمحل «تلاجولات »تا دل شهر چالوس به موازات جاده پیش آمده، علاوه بر سیمای ظاهر در بطنش نیز رمز و راز هایی دارد که به نوبت خود قابل توجه هستند. مثلا غارچه های متعددی دامنه های دو سوی رود خانه را آراستند که با توجه به تعدد و شمار، احیا نا می توانستند زیست گاه غار نشینان بدوی باشند که هرگز توجه پژوهشگران را بر نینگیخت .این غارچه ها در مسیرچالوس رود به غیر ازاطراف این شهردر مرزن آباد وجاده ی روستای کوهستانی الیت از قلعه گردن تا واسپول فراوان دیده می شوند. افسانه ها، قصه ها و آثار ظاهر و نهان حکایت از زیست گاه بودن این منطقه دارد که توجه و دقت مسئولین و کارشناسان را طلب می کند.
و اما آخرین «غار چه» سوراخی است به طول تقریبی 5 مترو عرض 1/5 متر.  این غار گونه از دو سو به بیرون راه دارد و در میان درختچه های انجیلی عشقه ها و دیگر گیاهان پنهان است. راه رسیدن به درب شمالیش اندکی سخت عبور است اما درب جنوبی که می تواند درب اضطراری بوده باشد برای انسان معمولی کنونی کاملاغیر قابل عبور است و چابکی انسان غار نشین اولیه را طلب می کند تا در صورت لزوم با یک پرش یا آویزان شدن به گیسوی عشقه ها خود را از خطر برهاند.
دیر زمانی است که به هنگام پیاده روی این غارچه ها توجهت را جلب کرده اند. در صددی تا در موقعیتی مناسب گزارشی از آنها تهیه کنی اما هر باراین تصمیم به دلیلی به تعویق افتاد. تا اینکه از حدود یک سال و نیم پیشتر از این در وضع ظاهرغارچه تغییری مشاهده می کنی. مثلا می بینی گاهی از درب شمالی آن دودی ملایم متصاعد می شود، لباس هایی که به نظر می رسد تازه شسته شده باشند در سمت ورودی غارچه به شاخ و برگ آویزان شدند تا خشک شوند. این اواخر دیگر بر اثر رفت و آمد فراوان راهش از کنار جاده کاملا کوبیده شده مشخص بود که مسیر پررفت و آمد تر شده و پرچمی  که  نشانه ی تصرف است در منتها الیه معبر ورودی بر افراشته شده بود. این پرچم متشکل بود از شاخه ای نخراشیده که نوک آن تکه پاره های پارچه های رنگارنگ چرک و کثیف یا کیسه های نایلون و نایلکس آویزان بودند، همچنین وجود قطعات کارتن پلاست های زرد رنگی که نشان می داد کسی به عنوان علامت و نشان آنها را سر راه قرار داده است.


این تغییرات حس کنجکاوی دیرینه ات را بیشتر برمی انگیزند زیرا پیوسته در فکر بودی تا چگونه به ملاقات این غار نشین محترم نایل آیی؟روز ها و ماه ها از پی هم گذشته کم کم مبدل به سال شده بودند ولی توفیق ملاقات همچنان دست نمی داد. می دانستی که صبح خیلی زود یا آخر شب باید به سراغ او بروی اما هر بار بنا به توجیهی از آن باز می ماندی. اولین باران پاییزی تند و خشماگین از راه رسیده بود با اینکه خروج از خانه  با توجه به شدت بارندگی چندان معقول نبود اما الزام به انجام کاری تورا وادارمی کند که راه  شهر در پیش گیری.
راه میان بر را انتخاب می کنی زیرا تاکسی ها به دلیل شدت باران موقتا از کارمانده اند. اتفاقا مسیرت از همانجایی است که آن غار نشین اقامت دارد. اکنون از کنار آن غارچه عبور می کنی، سرت را که بر می گردانی می بینی که صاحب خانه حضور دارد. سلام می کنی و دستی تکان می دهی با اکراه جواب سلامت را می دهد. راهت را به طرف «غارچه» کج می کنی ناگهان با اعتراض او روبرو می شوی که فریاد می زند :
آی عمو !کجا !؟چای نخورده پسر خاله شدی ؟سر جایت میخ کوب می شوی اما با لبخندی می گویی ببخشید حق با شماست باید در می زدم دستت را بالا می گیری وانگشت ها را بدان گونه حالت می دهی که در می زنند و با زبانت می گویی: تتق تق تق ،صاب خونه؟ اجازه هست ؟
این بار با خوشرویی می گوید: بفرمایید !چه کار دارید ؟
- می گویی :چند دقیقه وققتت رو می خوام بگیرم.
می گوید: بالا نیا می افتی خونت می افته گردن من.
 - عیب نداره، بچه روستام، می تونم بیام بالا، و از سر بالایی تند بالا می روی، در فاصله ی دو متری احتیاطا توقف می کنی و شروع می کنی به احوالپرسی .
می گوید :مگه دکتری ؟می بینی که سر حالم، سُر و مُر وگُنده، نکنه فکر کردی معتادم.
- نه عزیزیم استغفرالله، شما که ماشاالله مثل نره شیر می مانید.
می گوید: تورو خدا کاری داری زودتربگو !
- اینجا زندگی می کنید ؟
-مگه اینجا چشه؟
-هیچی هیچی همینطوری پرسیدم. و با شوخی و خنده اضافه می کنی :آخه  پدر بزرگای منم اینحا زندگی می کردند! با لبش صوت آوایی به علامت تعجب صادر می کند (دبورد) و می گوید مارو ببین که فکر می کردیم اینجا دیگه معارض نداره؟!
- می گویی: هول نکن اون هزاران سال پیش اینجا بود. درسته که ارث  پدره اما من به تو هبه کردم.
- می گوید: نه با با تورو خدا بیا بگیرش...
می خندی تا نکنه ارتباط رو قطع کنه و بر می گردی سر سئوالت.؟ نگفتی کی تا حالا اینجایی ؟
- چیه ؟کم آوردی ؟باشه جواب میدم.
- یک سال و نیمه که از امام زاده صالح تهران اومدم شمال و اینجا شد خونم، صاب خونم خداس تا حالا اجاره هم نگرفت.
- راضی هستی؟
- آره که راضیم! نمیدونی چقدر خوش میگذره !فقط برای خوردن یه جرعه آب از اینجا تا اون پایین باید نصف شبی بدوم، باقی شودیگه خودت حساب کن !
-گفتی بچه تهرانی؟
- نه عزیزم چرا حرف میذاری تو دهنم ؟ بچه خود چالوسم منتها از بچگی تو تهران بودم حالا دیگه اومدم وطن .
-کارو بارت چیه ؟
- مرد حسابی حالو ببین احوالو بپرس؟ !
می خواهد سیگاری چاق کند موقع در آوردن از پاکت از دستش می افتد توگل و لجن زیر پایش، یک نخ دیگر از پاکت بیرون می کشد ولی با آن فقط بازی بازی می کند .
می پرسی اجازه هست یک عکسی بگیرم ؟
- بگیر عمو! از آپارتمان قشنگم یک عکسی هم تو بگیر...؟!
از فرصت استفاده می کنی تا پشیمان نشده عکست را بگیری .کمی کلاهش را جا بجا می کند از توی لنز دور بین که نگاهش می کنی اورا مردی حدودا پنجاه ساله می یابی که نسبت به سنش چابک و سر حال به نظر می رسد. لباس نسبتا مرتبی بر تن کرده گویا قصد خروج از غار را داشت که باران غافلگیرش کرد.


-می گویی: عمو! میشه خودتو معرفی کنی ؟
می گوید: من محمد حنفیه هستم.
-با تعجب می پرسی محمد حنفیه! ؟
-چیه؟ مگه عیبی داره!؟
-نه چرا باید عیب داشته باشه خیلی هم اسم خوبیه.
- نگفتی اسم منو برا ی چی می خوای؟
-میخوام اگه اجازه بدی با عکست بدم روزنامه .
-پس چرا تو خودتو معرفی نکردی؟
-من مومن توپا ابراهیمی هستم .
-آهان، باریکلا! حالا شد. یادت باشه تا خودتو معرفی نکردی از کسی چیزی نپرسی. محمد حنفیه اسم مستعار منه. اصالت کجوری دارم.
-میشه بگی کجای کجور؟
-دیگه باز جویی نکن کجور هزارتا روستا داره برای خودش شهریه .
-بلدی تبری صحبت کنی؟
-بله که بلدم ...میشه یه لطفی بکنی؟
-بگو شاید بتونم...
-دیگه شر رو کم کن که به کارم برسم، مرحمت زیاد.
حدس می زنی که تمایل ندارد برای خدا حافظی دستشو لمس کنی، پس از همان فاصله ی دو متری دستی تکان می دهی و خدا حافظی می کنی از راه سخت عبور با احتیاط پایین می آیی، باران همچنان به شدت در کار باریدن است .
   ناگهان از پشت سر صدای او را می شنوی که داد میزند :
«ببخشید که پذیرایی نکردم. سیگار تعارف کردم که نگرفتی، از ادبت خوشم آمد، خلاصه نمردیم و دیدیم یکی پیدا شد که ما رو آدم حساب کرد.»


صورتت را به طرف او بر می گردانی، لبخندی چهره ات را شادان می کند، دوباره برای او دستی تکان می دهی و با خود می گویی: خوب نمردیم و دیدیم یکی هم پیدا شد که ادب مارو تصدیق کرد! ضمنا او راست می گفت، سیگاری هم برای پذیرایی تعارف کرده بود. غار نشین برای پذیرایی فقط سیگاری داشت وغاری  دود زده برای نشستن...
امروز از باران خبری نیست. آفتاب عالم تاب با رمقی خزان کرده زمین را به نظاره ایستاده.دور و بر ظهر است، مسیر غار را داری با خط 11گز می کنی، به اول کوره راه  ورودی غار که می رسی سرت به سمت چپ بر می گرده. با تعجب می بینی طرف توی خونس. دوباره دستتو  با لا می گیری  و می گویی: صاب خونه؟ جواب نمیده. به راهت ادامه می دی اما پس از چند قدم با نیروی حس کنجکاویت بر می گردی و سربالایی مسیر غار را می پیمایی اما طرف خوابیده فقط پاهاش از پلاسی که روی خود کشیده بیرونه. عکسی از وضعیت جدیدش می گیری و پا ورچین پا ورچین بر می گردی تا خواب خوشش را آشفته نکنی.
پس از آخرین بارندگی روزهای اخیر مجددا به درب غار مراجعه کرده و مشاهده نمودم که  این غارنشین محترم این بار منزلش را به یک صندلی نیز مجهز نمود. دلیل آن را جویا شدم قسمت میانی غار را به من نشان داد که علیرغم قطع باران و روزی آفتابی همچنان چکه می نمود. کیسه های نایلونی نیز برای جلوگیری از چکه کردن آب کاری از پیش نبردند. از این روی با پیدا کردن صندلی شکسته ای یک درجه جایگاه خود را ارتقاء بخشید. بغیر از این تیردانی پر از تیر کمان را در آنجا مشاهده نمودم که بر روی پوسته آن نقش های زیبایی منقش شده بود. چشمانم اطراف غار را پایید اما کمانش را نیافت. از اوپرسیدیم پس کمان این تیرها چه شد؟ گفت در گوشه ای قایمش کردم تا از دسترس افراد کنجکاو که در موقع نبودن به خانه بی در و پیکرم مراجعه به دور بماند. گفتم با این تیروکمان چکار می کنید؟ آیا شکار هم می زنید؟ می گوید آری بعضی از پرندگان را تاکنون زده ام و برای امنیت خودم نیز شاید کاربرد داشته باشد....

نظرات   

+2 #8 سهراب 1393-09-26 12:32
با سلام:
مثل همیشه گزارشی جذاب با ذوق قشنگ استاد ابراهیمی
شاید تلنگری شود برای توجه بیشتر به اوضاع و احوال همنوعانمان
البته بیشتر برای مسوولان ک باید درک کنند که تک تک هموطنان ما بر گردنشان حق دارند . حق انسان بودن و حق حداقل ترین گشایش و حمایت.
نقل قول کردن
+2 #7 محمدی 1393-08-15 15:09
دست مریزاد استاد ابراهیمی بزرگوار و دوست داشتنی و تشکر از توجه مرزن نیوز به مسائل درون جامعه و مشکلات مردم . بسیار زیبا و غمناک بود
نقل قول کردن
+3 #6 بهروز شمس پور 1393-08-14 11:04
استاد ابراهیمی سلام
خسته نباشید سرکار خانم راه گل
یه کاری کن که دلگیرم از دیواره تنهایی

منو محو رویا کن تو این رویای تکراری
نقل قول کردن
+2 #5 محمد سام دلیری 1393-08-12 18:36
درود بر استاد مومن ابراهیمی گرانقدر. بسیار زیبا و قابل تامل بود. به امید این که این اطلاع رسانی شما موثر واقع گردد
نقل قول کردن
+2 #4 محمود قربان نژاد 1393-08-11 08:10
سلام بر استاد،درود بر مدیر سایت مرزن نیوز.ای کاش دیگران هم مانند شما گرفتاری های مردم را می دیدند
نقل قول کردن
+2 #3 محمد پور از چالوس 1393-08-10 14:30
درود بر استاد مومن و تشکر از مدیر سایت بابت انتشار این گزارش.امیدواریم مسئولان همت کنند و به یاری او بشتابند
نقل قول کردن
+2 #2 فخاری چالوس 1393-08-10 13:58
زنده باد استاد موما نوپا ابراهیمی خوند م هم متأثر شدم و هم خوشحال شدم از این که هنوز چشمانی بی نا و وجدان هایی بیدار و جود دارند که اینگونه موارد را می بینند .من خودم روزی نیست که از آن مسیر نروم و اما اورا ندیده بودم .از شما چه پنهون این گزارشو بکه خوندم صبح به دیدارش رفتم و یه کم خوراکی براش بردم با اکراه از من گرفت اما پیدا بود نیاز داشت وضع او را که دیدم از خود پر سیدم آیا بنی آدم هنوز اعضای یک پیکرند؟
نقل قول کردن
+2 #1 میردار 1393-08-10 12:30
گزارش خوبی بود . انشالله مدیران به سراغ این مرد بروند و به او کمک کنند تا از این وضعیت ناراحت کننده خارج شود
نقل قول کردن

نوشتن نظرات

تبلیغات در مرزن نیوز

صفحه نخست دیارسبز

روزنامه دیارسبز

چاپ و تبلیغات کندو

چاپ و تبلیغات کندو

صفحه نخست دیارسبز

صفحه نخست دیارسبز

دوربین مداربسته - آریا ایمن

دوربین مداربسته - آریا ایمن