جهت باز شدن منوی اصلی و جستجو اینجا کلیک کنید.

سامانه پیام کوتاه: 30009900661341

مومن توپا ابراهیمی
مرزن نیوز
چنان با نیک و بد سر کن که عرفی  / مسلمانت به زم زم شوید و هندو بسوزاند
 لَمحه ای هودج مُسرع زمانه را درمنزلگاهی از سرزمین در گذر عمر به توقف وا می داری تا کاروانیان را دگر باره به قول کوهستانیان کلارستاق به«تاخِنtāxen»   بپردازی. مهمانخانه ای با چند بید بلند قامت مجنون را در نظر مجسّم می کنی که در میان خرمن سایه سارهایش خنکای چشمه ای نجوای زندگی را زمزمه می کند.
بر بال شاخه های بیدها گنجشگکانی به این سو و آنسو می پرند. چاروداران سحر خیز که ده ها کیلومتر را از بامدادان پیموده اند سفرۀ نان و پنیر خود را بر میز های قسمت بیرونی گسترده اند تا نان را ار «چارشّه» ی خود و چای را از سماور پر حجم میهمانخانه بخورند و بیاشامند.
اندکی آنسوی ترک خانواده هایی در پناه صخره های عظیم، شبی را به صبح می رسانند تا اسبان و قاطران بارکش از راه برسند و آنان را به کوه و کوهستان برسانند، چرا که دل در گرو کوهستان و ترانۀ کوهستان را با مضمونی چنین در ورد زبان دارند که: « آنقدرقُلّه و پیکرۀ کوهان بلند قامت را زیر پا گذاشتم، نتوانستم عاقبت به آرزوهایم برسم. ای خداوندگار یکتا و بی همتا عمری دوباره عطا کن تا شاید به قُلّۀ آرزو هایم دست یابم»
در پهنۀ کنار جادۀ چالوس چادرهای کولی ها برپاست. صدای کوبش پتک بر سندان در هوا می پیچد و چاروداری پای اسب ابلقش را بلند کرده تا کولی بر آن نعل بندی کند. در دگرسو چارودار دیگری در مایۀ موسیقایی «ولگسری» آواز بر آورده است: «با شاد مانی پای بر دامنۀ زرّین کوه بگذارم تا شاید باری دیگر جوانی ام را باز یابم» در میان این هیاهو و از درون خانه ای کاهگلی در دگر سوی رودخانه کودکی خوش سیما با چهره ای گشاده و موهایی بلوند در میان چاروداران و کولی ها و کوچندگان که کشاورزند و کارگر و شبان، گاه گاهی رخ نشان می دهد، به این سوی و آن سوی رود گذر می کند و به شیوۀ زیستی این آدم هایی که در آنجا می بیند خو می کند.
این داستان زندگی کسانی است که مانند شیرین ترین قصّه هایی است که باید مادر بزرگان روایت کنند امّا او به عینه می بیند، می شنود، گاهی شاد می شود گاهی غمین، گاهی خود در متن قصه سیرمی کند، نقش می پذیرد و گاهی فقط از دور تماشاگر است. گاهی از ناداشته ها، نامرادی ها و رنج و درد این مردم غمین می شود و فریاد بر می آورد و گاهی از شیهۀ اسبان و قاطران، صدای خوانش «ولگسری» و امیری چاروداران و رهگذران و نی لبک شبانان غُصّه و غم به دل می گیرد و... و سرانجام خدای من! کسی چه می داند شاید از بغض غم این مردم آینۀ صاف دلش نقش گریه و اشک را رقم می زند ... و وای وای وای بر ما کوهستانیان اگر قدر ندانیم و اندوخته های علمی خود را بر سر بازار اغراض سیاسی جناحی، باندی و منافع پست زمینی به حراج بگذاریم!
چه باید کرد؟ آیا می شود روزی یک ناجی از راه برسد و اندکی از این کوله بارغم و درد و رنج کوهستانیان بکاهد؟ کوهستانیان همانان که حتی به گاه تعطیلات حق عبور و مرور از راه دیرینۀ هزاران سالۀ آبا اجدادی ازآنان سلب می گردد، غارتگران احشام و اموال دست چپاول به اموال و احشام آنان دارند، ده ها سال این روند تداوم می یابد اما حتی یک حرامی نابکار غارتگر به دام نمی افتد؟
آقا مرتضی دوران کودکی، نوجوانی و جوانی اش در میان همین مردم با همان غُصّه و قِصّه همچنان مانند آن رودخانه ای که از کنار خانۀ کاهگلی آنها عبور می کند، می گذرد، اما کم کم شده است آقا مرتضی درس خوانده، فرهیخته و دانش آموخته ای که با لقب علمی دکترمرتضی سام ملقب گردیده است که در جامع ترین دانشگاه شهرستان خود استاد شد، سمت اجرایی ریاست را به عهده گرفت، دانشکده های جدیدی را بنیاد نهاد، بسیاری از رشته ها را در سطح کارشناسی ارشد و دکترا در این دانشگاه بنا نهاد، اساتید مجرّب، کار کشته و فاضلی را به کارگمارد و گسترۀ علم و دانش را با سرعتی جهّشی وسیع تر گردانید. صاحب امتیاز مجلّه ای شد که دکترین، اساتید و نظریات دانشجویان رامنتشر کرد و اشاعه داد. حسن سلوک او زبانزد گردید و هیچ مراجعه کننده ای از دفترکارش سرخورده و ناراضی بر نگشت و...
او دستگیر و یار و یاور همان چاروداران، شبانان، کشاورزان و مردمان سخت کوشی شد که شاکلۀ قصه ها و دغدغه های دوران کودکی او بودند. آنان نیز مفتخرند و که مرواریدی چنین از دریای وجود آنان برخاسته است. همانی که دردآشناست، رنج ناداری را می بیند، می شنود و لمس می کند ...
و اینک از گرد و غبار راه طولانی تونل زمان بیرون می آییم و غبار و مه را کنار می زنیم به شهر مدام بهار چالوس بر می گردیم و در دل گلزار هایش نو گلی را می بوییم که آرزوی پراکنش شمیم خدمت به مشام، جامعه و عرصۀ علم و فضیلت و دانش را دارد. سهمیۀ کوهستانیان در میان مسئولین شهرستان است، دنیا در نظرگاه وسیع او به پشیزی نمی ارزد. با حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی هم آواز شده است که درآخرین دم حیات رستم دستان اسطورۀ ملّی میهن ما از زبان او سروده است:
جهان یاد گار است و ما رفتنی / به گیتی نماند به جز مردمی
به نام نکو گر بمیرم رواست / مرا نام باید که تن مرگ راست
آفرین بر دکتر مرتضی سام که چنین می اندیشد و در عمل چنین می کند. شنیدیم که کسانی زمزمۀ بی مهری سر داده و گاه رفتن او را صلا داده اند، عزیزان! بگذارید شما را به یک زبانزد بومی کلارستاقی حوالت دهم که می گوید :« کنّا پیش واش بِره = علف جلوی آستانۀ در لگد خورده است» و دگر باره به حضرت لسان الغیب حافظ شیرازی اقتدا کنم که فرموده است :
باغ مرا چه حاجت به سرو و صنوبر است  / شمشاد خانه پرورما از که کمتر است!؟
دکتر مرتضی سام را بدانگونه که کارنامه اش نمایان می کند می توان چنین شناخت که پیوسته گفته است :
دلا چنان بِزی که گر بلغزد پای  /   فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد

نوشتن نظرات

تبلیغات در مرزن نیوز

صفحه نخست دیارسبز

روزنامه دیارسبز

چاپ و تبلیغات کندو

چاپ و تبلیغات کندو

صفحه نخست دیارسبز

صفحه نخست دیارسبز

دوربین مداربسته - آریا ایمن

دوربین مداربسته - آریا ایمن