جهت باز شدن منوی اصلی و جستجو اینجا کلیک کنید.

سامانه پیام کوتاه: 30009900661341

به قلم: حجت الاسلام دکتر محمود علیخانی

پاییز سال 1347
در ارتفاعات البرز مرکزی، در روستایی با مردمانی زحمتکش که اکثراً به کشاورزی و دامداری مشغول هستند؛ با شروع فصل پاییز که کارهای کشاورزی کمتر می شود، برخی از اهالی برای جمع آوری هیزم که هم برای گرم کردن خانه ها در زمستان و هم برای پختن غذا از آن استفاده می شود به جنگل می روند؛ تقریباً باید دو ساعت از روستا دور شوند تا به جنگل برسند با مدتی که برای شکستن و جمع کردن هیزم ها و برگشت به روستا طول می کشد از یک نصف روز بیشتر زمان می برد.
در خانواده ای که هفت فرزند وجود دارد، در یک صبح پاییزی «نجات» 18ساله پسر بزرگ  خانواده، به همراه «کیا» 9 ساله برادر کوچکتر برای تهیۀ هیزم آماده حرکت به سوی جنگل شدند، به همراه خود یک اسب و یک الاغ بردند تا هیزم ها را بر پشت آنها بار کنند، اگرچه پاییز است ولی هوا هنوز هوای تابستانی است، نجات و کیا با لباس تابستانی یک پیراهن و یک شلوار بر تن به سوی جنگل که در قسمت شمال روستا وجود دارد حرکت کردند؛ تقریباً از روستا خارج شدند که عمۀ شان خود را به آنها رساند و گفت: الاغ ما را هم ببرید و برای من هیزم بیاورید! کیا که عقب تر بود الاغ را از عمه می گیرد و خود را به نجات می رساند؛ نجات به او اعتراض می کند که چرا الاغ را از عمه تحویل گرفتی؟ راه نمی رود و زحمت ما را زیاد می کند.
در طول مسیر مردم زیادی از روستا به جنگل رفتند، چوپان ها گوسفندان را برای چرا به کوه های اطراف روستا بردند و...
...و آرام آرام ابر سیاهی از پشت کوه ها بالا آمدند و در آسمان ظاهر شدند، نجات رو به کیا کرد و گفت: تو برگرد خانه! امروز احتمال دارد برف و باران بیاید! ولی کیا قبول نکرد؛ نجات اصرار کرد و با تندی گفت: کیا برگرد امروز در جنگل از بین می روی! اما کیا باز هم قبول نکرد و گفت: من تو را تنها نمی گذارم و باید با تو بیایم!
 نجات و کیا از کوه ها بالا رفتند و از دشت ها و زمین های زراعی گذشتند و بعد از ساعاتی به جنگل نزدیک شدند.
... ناگهان ابرهای تیره و تار پاییزی شروع به غرّش کردند، تاریکی همه جا را فرا گرفت و تگرگ های درشت و سرد پاییزی و پشت سر آن طوفان و برف و باران شروع به باریدن گرفت، بعضی از هیزم شکنان چهارپاهای خود را خالی برگرداندند و بعضی هم با بار هیزم به روستا برگشتند.
نجات و کیا هیزم کردند و تصمیم گرفتند به روستا برگردند، طوفان به همراه بارش برف وباران شدت گرفت، دو برادر تنها پیراهنی که بر تن دارند کاملاً خیس شده است، از شدت مه و طوفان جلوی پای خود را نمی بینند، اسب به راهش ادامه می دهد ولی الاغ روی برگ های انبوه جنگل و گل و لای که به سبب بارندگی ایجاد شده سُر می خورد و چند متری از راه جنگل به سمت درّه پرت می شود و به زمین می افتد، نجات در حالی که الاغ را از روی زمین بلند می کند به کیا دستور داد تا به همراه اسب جلو بیفتد و جان خودش را حفظ کند! کیا پیشنهاد می دهد به یک گوسفند سرا که مال یکی از چوپان های روستای همجوار است پناه ببرند!  اما نجات قبول نمی کند و می گوید: زود به همراه اسب به راهت ادامه بده تا برف بیشتر نشده و گیر نیفتادیم...
 و نجات همان تنها پیراهن را در هوایی که بس ناجوانمردانه سرد است در می آورد و در تن برادر کوچک خود کیا می پوشاند و خود با یک زیر پیراهن با برف و سرما مبارزه می کند....
... چون اسب تندتر می رود کیا جلو افتاد و بین دو برادر فاصله افتاده است نجات خودش همچنان عقب تر است و با سختي الاغ را به سوی روستا حرکت می دهد، کیا هر از چند گاهی به زحمت بر می گردد و در هوای تیره و تار و طوفانی هنوز برادر خود را می بیند.
... بعد از طی مسافتی کیا توان خود را ازدست می دهد و به زمین می افتد، اسب به مسیرش ادامه می دهد به سوی روستا! نجات هم با فاصله ای دورتر به زمین افتاده است، دو برادر توان حرکت ندارند...
... اما! اسب خود را با بار هیزم به روستا رساند و با صدای شیهۀ خود همه را متوجه یک اتفاق ناگوار کرده است،؛ عمو امان الله تا اسب رادید گفت: از حال و روز اسب پیداست که برای بچه ها در جنگل مشکلی پیش آمده است بروید به فریادشان برسید! پدر که منتظر پسرانش بود سراسیمه به سوی جنگل رفت، در بین راه از مشهدی یار محمد یکی از دامداران که در آن نزدیکی گوسفند هایش را برای چرا برده بود، کِلمَد او را گرفت (کِلمَد یا شولا، لباسی است از پشم گوسفندان که نمد مال ها درست می کنند و در روز بارانی چوپان ها به عنوان بالاپوش روی دوش خود می گیرند تا از بارندگی و سرما حفظ باشند) و راهش را به سوی جنگل ادامه داد، در بین راه ابتدا پسر کوچک خود کیا را پیدا کرد که بر روی برف ها  بی رمق افتاده بود، او را گرفت و در داخل کِلمَد گذاشت و برای این که مقداری از شدت سرما در امان باشد او را در کنار یک کروچ قرار داد! (کروچ دیواری است دایره ای که کشاورزان بعد از دروکردن محصولات کشاورزیِ خود را به طور موقت برای چند روز یا چند ماه در آن قرار می دهند تا آن را در همان جا خرمن کنند و به منزل بیاورند).
پدر در جستجوی پسر بزرگ خود – نجات- حرکت را در میان برف و طوفان به سوی جنگل ادامه داد، بعد از طی مسافتی نجات را هم پیدا کرد در حالی که او نیز مانند برادر کوچک تر خود روی برف ها بی حال افتاده بود! کشان کشان او را به سوی کروچ آورد و در کنار پسر کوچک خود قرار داد! پدر نتوانست هر دو فرزند خود را بلند کند و به روستا بیاورد، احساس کرد ابتدا باید پسر کوچک خود کیا را نجات دهد و به روستا بیاورد چون او کوچک تر است و احتمالاً خطر بیشتر او را تهدید می کند، لذا او را به دوش کشید و با شتاب به سوی روستا حرکت کرد......
از آن سو مشهدی یار محمد از دامداران روستا گوسفندانش را به مشهدی سامعلی همکار خود تحویل داد تا به کمک باباعلی پدر برف زدگان بیاید، در حالی که به سوی جنگل می رفت باباعلی را دید که کیا روی دوشش بود و به روستا برمی گشت، پرسید پس نجات چی شد؟ باباعلی گفت این کوچک تر داره تلف میشه! نجات بزرگتره طاقتش بیشتر! اول باید این را ببرم بعد بیام نجات را ببرم، تو برو پیش نجات! مشهدی سامعلی( کسی که بعدها در جنگ ایران و عراق دو پسرش به شهادت رسیدند) خودش را به کوه بالای روستا رساند و فریاد زد: آهای مردم! به جنگل بروید، بچه های باباعلی دارند می میرند به فریادشان برسید! مردم روستا که در منزل مشهدی داوود جمع بودند چون تازه از سفر مشهد برگشته و آنها را ناهار دعوت کرده بود به سوی جنگل حرکت کردند؛ مادر نجات و کیا که باردار هم بود  از شدت نگرانی با پای برهنه به سوی جنگل دنبال بچه هایش راه افتاد؛ عربعلی، کامیاب و عموصادق سه نفری بودند که با قاطر خود را زودتر به نجات رساندند، عمو صادق خود سوار بر قاطر شد عربعلی و کامیاب هم نجات را از روی برف ها بلند کردند و روی قاطر بغل عمو صادق گذاشتند و سریع به سوی روستا برگشتند...
...باید دو برادر را به جایی گرم ببرند که سریع دمای بدن آنها بالا بیاید تا یخ های آنها آب  شود، آنها را به خزانۀ روستا بردند تا در آب گرم خزانۀ حمام زودتر دمای بدنشان بالا بیاید؛ امّا...
...امّا نجات که سختی های بیشتری در برف و سرما دیده بود جان به جان آفرین تسلیم کرد، بعدها عمو صادق می گفت: همین که به اول روستا رسیدیم نجات تمام کرده بود، چون او روی قاطر نجات را بغل کرده بود و بهتر خبر داشت. ولی کیا برادر کوچک تر را به منزل عمو امان الله بردند تا زن عمويش از او پرستاری و مواظبت کند.
...صبح روز بعد...
..جنازۀ نجات را برای دفن آماده می کنند، روستا پر از شیون و ناله است، زن ها مجمعه های سیاه برای عزاداری جوانی که داماد نشده درست کرده اند، مشهدی علی اکرم که در تعزیه ها نقش مخالف خوانی دارد شیپور خود را به صدا درآورد همان شیپوری را که در عزای جوانان می دمید....
...یک روز بعد از ماجرای تلخ جنگل، کیا برادر کوچکتر که در منزل عمو بی هوش افتاده بود به هوش آمد،صدای شیپور به گوش او می رسد، آهسته آهسته چشم هایش را باز کرد بالای سرش زنِ عمو امان الله را می بیند، هنوز متوجه نیست که چه اتفاقی افتاده است؟ مدتی گذشت تازه به یادش آمد که جنگل بودند، ولی چگونه به اینجا آمد چیزی به یاد نمی آورد! از برادرش سؤال کرد! از نجات! که در جنگل از او عقب مانده است! کسی به او پاسخ نمی گوید! ولی از چشم های پرخون و اشک آلود و از پیراهن های سیاه اطرافیان فهمید که چه مصیبتی بر سرشان آمده است! شروع کرد گریه کردن مانند دیگران...
گفت: آری! برادرم به حق اسمش نجات بود! او نجات من بود! من را نجات داد و خود جان داد!  
...امّا پدر و مادر....
پدر و مادر دلسوخته در آن روز با خدا عهدی کردند، عهدی که نه تنها در ذهن بستگان و خانواده بلکه در ذهن تمام مردم روستا ماندگار شده است..
عهدشان چه بوده است؟
عهد پدر: خدایا فرزندم در جنگل کشته شده است، از تو می خواهم که من هم مثل پسرم در جنگل کشته شوم!
عهد مادر: خدایا فرزندم در برف جان خود را از دست داد، از تو می خواهم من هم مثل پسرم در برف بمیرم!
پاییز سال 1351
پدر برای هیزم به جنگل می رود، شاخۀ درخت می شکند و از روی درخت سقوط می کند، قطع نخاع می شود، دیگر هیزم شکنان او را از جنگل به روستا آوردند، بعد از مدتی دارو و درمان جان می دهد، و مثل پسر می شود! جنازۀ او را برای دفن نمی توانند به قبرستان محل ببرند چون برف و طوفان شدید است، ناچار او را پشت دیوار مسجد که در وسط محل  است دفن می کنند، بعد ها که اهالی مسجد محل را گسترش دادند قبر این پدر در وسط مسجد قرار گرفت!
زمستان سال1392
...اما مادر...
سال ها گذشت و پیر و پیرتر شد مصیبت های مختلف دید ولی مصیبت برف و جنگل را فراموش نکرد منتظر است آیا عهدی که با خدا بسته عملی می شود یاخیر؟
چهل و پنج سال  از آن روز گذشت، تا در زمستان 1392 برفی سنگین در غرب مازندران بارید، برفی که به نام برف روسی و سیبری معروف است، برفی که در نیم قرن گذشته در این منطقه سابقه ندارد! در بعضی از مناطق ارتفاع آن به دو متر می رسد! مادرِ پیر و بیمار در این زمان جان به جان آفرین تسلیم می کند، هوا سرد و برفی است جنازۀ مادر را در همان قبرستان برای دفن می برند، در حالی که جنازۀ مادر را داخل قبر می گذارند ناگهان برف و طوفان شروع می شود! سرمای هوا شدت می گیرد! همراه جنازۀ مادر گلوله های برف هم وارد قبر می شود!...
....ناگهان فرزندان و بستگان و مردم روستا یاد چهل و پنج سال پیش می افتند!
... یاد برف و جنگل
... و یاد عهد مادری که بارها می گفت:
خدایا برف
قابل ذکر است: این داستان کوتاه در تاریخ 23 اسفند سال 92 در مرزن نیوز منتشر شده بود، اما به دلیل بارش برف اخیر و اتفاق رخ داده برای پدر و پسر چالوسی در جنگل که تا حدودی به این داستان شباهت دارد مجددا نسبت به انتشار آن اقدام نمودیم.

با سپاس ویژه از همراهی همیشگی دکتر علیخانی

نوشتن نظرات

تبلیغات در مرزن نیوز

صفحه نخست دیارسبز

روزنامه دیارسبز

چاپ و تبلیغات کندو

چاپ و تبلیغات کندو

صفحه نخست دیارسبز

صفحه نخست دیارسبز

دوربین مداربسته - آریا ایمن

دوربین مداربسته - آریا ایمن