جهت باز شدن منوی اصلی و جستجو اینجا کلیک کنید.

سامانه پیام کوتاه: 30009900661341

مومن توپا ابراهیمی
در تدارک برگزاری «همایش کلارستاق- الیت» هستی. طبق روال معمول می دانی که گردهمایی بزرگ مردم چندین روستا در این کانون دیرینۀ فرهنگ سوختۀ منطقه  ،از هیئت اجرایی چه می خواهند.موسیقی همواره بخش بزرگی از جشنواره را به خود اختصاص می دهد .پس از برگزاری شش همایش ، به قول ما کلارستاقی ها «جیرو جور» کردن خنیاگران و نوازندگان می دانی هنوز از دل آنان خواننده ای صاحب سبک یا نوازنده ای چیره دست و خلّاق ظهور نکرده است. در میان آنان کسانی هستندکه برای گذران زندگی به مشاغل دیگری اهتمام دارند اما گاهی برای دل خود می خوانند و یا هراز چند گاهی لب به لبۀ نی آشنا می کنند .اگر به طور نادری فردی پیدا شود که به شیوۀ حرفه ای تری دستی بر سازی سنتی چون سنتور،تار یا دیگر ساز های زهی و ضربی  داشته باشد ،چنان در چنبرۀغرور و تکبر گرفتار است که جز به پول و دستمزد های آنچنانی نمی اندیشد(با پوزشی همراه با بوسه بر دستان  هنر مندان  توانا وبی مدعای هنر موسیقی ) و خود را باربد و نکیسای زمانه می پندارد . و درپی گنج باد آورده و گنج گاو می گردند.به هیچ روی به این حضرات قصد نزدیک شدن نداری و آنان که گه گاه برای دل خودمی نوازند تا به قول معروف غم باد نگیرند نیز چنان سرگرم کارندکه غم نان امان از آنا ن بریده و شرمندۀ  می شوی اگر روز یا روزانی موجبات بیکاری آنان را فراهم آوری.با خود می اندیشی که حتماً این دوستان عزیز  به تو می خندند و در دل می گویند:«این بابا گرسنگی نکشید تا عاشقی یادش بره»بیاد قدیمی ها می افتی و این جملۀ مرحوم جانعلی ویسی را به یاد می آوری که گفته بود :«من از دلم می نالم و دلناله ام از سازم »آری بودند کسانی که برای سازشان تقدسی شگفت قائل بودند،بی وضو دست به ساز نمی بردند و چون قصد نوازیدن می کردند ابتدا با بوسه ای بر لبۀ ساز جذبه را مبدل به شوف می کردند و سپس راهی می زدند که ره به وادی حیرت داشت. چشم حرام می بستندو علی رغم اینکه گرم کنندۀ بازار بزم و رزم(کشتی)بودند ،همزمان سالک وادی ریاضت می گشتند و معتقد بوند امواج برآمده از ساز آنها آنجا که برجان و روح شنونده رسوخ و نفوذ می کندآلوده به پلیدی ها و پلشتی ها و خباثت های اهریمنی نباشد.
با این همه  به آنان که با تو سابقۀ کار و آشنایی داشتند مراجعه می کنی .هرکدام به بهانه ای از همراهی سر باز می زنند. گرچه می دانی آن اکسیر  اعظمی که در پی آن می گردی با این کیمیا ها زرنمی گردد.ساز و آوازشان اگر حرفی برای گفتن داشته باشد آنقدر با خَذَف در آمیخته است که مرواریدجستن را در میان آن عبث می پنداری.آنان پاپ و راک و... را با امیری ،ولگسری و کتولی در می آمیزند و شرق و غرب عالم را بی هیچ فراز و فرودی قاعده مند دریک پرده از سازیا یک دهن از آوازشتابان چنان می پیمایند که تو «شتابنده را به ناچار به سر درآیندی » می بینی. سلیقه ات را این  خار زار ها خراش می دهند توبه دنبال کارزاری کارستان هستی اما این شیوه ها بحران زده و  وهم آلود ونا کار آمد هستند  و شاید هم به قول آن محقق هندی تبار روشی «پاشان». ساز و آوازی که هویت ندارند چون بازار شامند .خط آغاز و پایان و عمودی یا افقی یی از آن دستکم در تصور تو که دلدادۀ موسیقی  فولکلوریکی متصور نیست . خدای من پس چکنم ؟ آیا از قدیمی ها همانانکه برای هر مقامی حریمی  قائل بودند،همانان که به هنگام کشت و درو با نواختن و خواندن نیرو و توان بر بازوان و شانه ها ی کشت گران و درو گران ، زره زره تزریق می کردند ،همانان که از درون پرده های نی با گله ها و رمه های خود زبان تفاهم برقرار می کردند همانان که در مراسم کشتی و اسب تاجنیک با نواختن مقامی حماسی خون را در رگ های هر بیننده و شنونده ای  به جوش می آوردند .همانان که روز عروسی سنگ و چوب را به سماء می آوردند و در تعزیت ها خون دل را در قالب اشک ها از دیده روان می کردند تا بغض ها از پلشتی های اهریمنان دژآیین و...آری همانان.ناگهان به یاد «محمدعلی ساززَن» می افتی،همان که همه دوستش می داشتند .و سازش معجزه گر بود.محمد علی در چندین دهۀ پیاپی به درازای قرنی پرده های گوش های زیبا پسند را نوازیده و لرزانیده بود.آیا او هنوز  قیدحیات را بر گردن دارد؟چه زیبا می شود اگر چنین باشد!گمان می کنی که او اهل گویتر(گیتر)مرکز دهستان بیرون بشم باشد.به سوی تلفن دست میازی ،از دوستی گویتری می پرسی محمد علی زنده است آیا؟
می گوید : خوشبختانه هنوز زنده است اما او اهل روستای کلنو است نه گویتر،چه خوب خوشحال می شوی با خود می گویی او نه اهل کلنو یا گویتر که اهل خانۀ دل است.همه جای مازندران ،همه جای ایرا ن سرای اوست.بیدرنگ با همراهی دوستی عاشق پیشه راهی کلنو می شوی .خانۀ اورا که می پرسی همه می دانند.خانمی میانسال پیشا پیش اتوموبیل راه می افتد تا فاصله ای به طول 100متر را با شما همراه شود..دم در وازه ای گشوده که پیداست هرگز به روی مردم بسته نشده است می ایستد و با انگشت اشاره خانه ای را نشان می دهد که در آستانه اش پیرمردی کوژ و پژ مرده و در هم مچاله شده چشم به دروازه دارد .شاید به حسرت! به انتظار!و راستی  اگر جان مایۀ این نگاه حسرت و انتظار است حسرت از چه و انتظار از چکسی ؟ دریغ دردا که نمی دانی نمی دانی ،نمی دانی ...آن زن مهمان نواز می گوید:«ا ین خونَشه،،خودشم اونا هاش،اونجا نشسته،عموی منه».بر پهنۀ درا ز پیش  گشوده انگشت را رنجه می داری .می گوید: «بَ بَ  بیِن دِلِه  بشم کِیَنّه = بابای من !به درون آیید تا ببینم کیانید؟» اکنون در پیشگاهش نشسته اید،اما شما را نشناخته است.خود را معرفی می کنید ،می گوید : «بجا نیاردِمِه»می گویی من پسر فلانی هستم شما درپاییز فلان سال در عروسی عمویم سورنا می زدید.خواهر زادۀ پهلوان مرادم دیگه یادت نیست!؟چون صاعقه از جا میپرد دو باره در آغوشم می گیرد ...روی پله ها نشسته اید ،دستت را رها نمی کند .دهان گرمی دارد ،آداب معاشرت را بدان گونه بکار می گیرد که به یاد پدر و پدر بزرگ می افتی...
خدا یا مارا چه شده است !؟این شیوه های شیرین مباشرتی را چرا از یاد برده ایم؟بنگر چه نکوست . چگونه بر دل و جانت اثر می کند؟عمو محمد علی فعلاً در خانه تنهاست.پای نشست و برخاست ندارد.موهای پر پشت سفیدش همچنان بر چکاد سرش  به سامان است ،بدانگونه که برف ها ستیغ کوه را می پوشانند.بر جبین پرچینش نگاه می کنی در لابلای آن روزگار گم شدۀ خود را به یاد می آوری آنگاه که بربلندی ها ی دیوار یا فراز شاخساری  در مجلس عروسی جا می گرفتی تا هم نوازش دل انگیزمقام کوشتی گری را بهتر بشنوی و هم کشتی را بهتر تما شا کنی...در زیر هر لایه از چین خوردگی پیشانی اش دور زمان های مستهلک شده ای نهفته است و بر بند بند آن هزاران تجربه و آگاهی که از آن بهره نمی گیریم و بد تر از همه به هیچش می انگاریم.دستم را رها نمی کند و با دست دیگر گردنم را درآغوش دارد زیرا در اولین برخوردم برانگشتان هنر مندش بوسه زده بودم و او قطره اشکی زلال را به افتخار این بوسه بر جان جان جانم چکانیده بود.ای وای خنکای دل انگیز آن را هنوز احساس می کنم.و بیاد آن یک قطره صد ها قطرۀ دیگر بر خون خانۀ قلبم فرو می ریزم و هق هقی هم برآن می افزایم...من توانسته بودم پهلوانانی را به یاد او بیاورم که ده ها بار توانسته بود در میدان رزمشان ساز بنوازد و آنان را به دِرُن وادارد.پهلوان ذکریا،پهلوان یونس،پهلوان مراد،پهلوان خداداد سپید تن،پهلوان سلطان رضا،پهلوان کریم وپهلوان...پهلوان... اندکی از خاطرات این کشتی ها را به یادش آورده زیرا می دانستم این راه نفوذ به قلب  نازک اوست ولی نمی دانستم که زخم های کهنۀ اورا گشوده و برآن نمک پاشیده ام. با گشودن راز ی سر به مهر اشک غمش پرده در شده بود و با پشت آستین هر دو دستش چپ و راست  اشک سرازیر شده برصورتش را  پاک می کرد...می گوید: تو چه خوب گذشتۀ منو مرور کردی .سعی می کنم موضوع صحبت را عوض کنم از او می پرسم چند سال داری ؟می گوید: نمی دانم دو هزار سال !نه نه سه هزار سال ،بیشتر نباشه کمتر نیست .آیا او شمارگان پیدایش سازش را با سن خود یکی می دانست .آیا او خود را یک سره در وجود سازش خلاصه می کرد که سن خود را چنین کهن می پنداشت؟
    به چهره ام می نگرد طاقت نگاهش را ندارم سرم را فرو می افکنم ،می گوید :چی شد بَبَ جان؟تعجب کردی ؟سرم را  شرمگنانه بالا می  کشم و غمگنانه می گویم :نه عمو  می فهمم،می فهمم...چه چیز را می فهمیدم ؟آیا براستی فهمیده بودم !؟
گمانم این بود که با بیان این جملۀ رندانه می خواست از بی وفایی زمانۀ  نابکار و کم توجهی مردم روزگار نسبت به هنرش بنالد یا به دیرینگی پدیداری سازش اشاره کند.از همان اولین قدم مغلوب گویش استعاره گرا و ایهام دارش می شوی.هر کلامی که ادا می کند تو باید عمیق تر بیندیشی تا کنایاتش را دریابی .می پرسی عمو محمد علی می آیی الیت تو همایش ما که توش کشتی هم داریم ساز بزنی؟می گوید پاهایم یارای ایستادن یا راه رفتن نداردند.می گویم : ما احتیاج به پنجه های شما داریم که بر روی پرده های سورنا بلغزند و لب های شما که باری دگر بر لبه ی سورنا بوسه زنند وگرنه ایستاده یا نشسته برای ما فرقی نمی کند.می گوید اگر اینطور است می آیم عیبی ندارد.همراه با دوستانم با او عکسی به یادگار می گیریم و وعده ی دیدار را در همایش الیبت روز پنجشنبه مورخ 93/5/23 می گذاریم ، می دانیم فاخته های آشیان گزیده بر تپه ی ککی کت و اعندلیبان «راشکنار »و «چین چین »یا حتی اجنه ی «جینگاجینگاک» منتظر شنیدن ساز او هستند تا یاد گذشته هارا زنده کنند .اما افسوس و دریغ برما که عمو محمد علی به پنجشنبه نرسیده بود.خاکم بسر که چه دیر جنبیده بودیم!!

نوشتن نظرات

تبلیغات در مرزن نیوز

صفحه نخست دیارسبز

روزنامه دیارسبز

چاپ و تبلیغات کندو

چاپ و تبلیغات کندو

صفحه نخست دیارسبز

صفحه نخست دیارسبز

دوربین مداربسته - آریا ایمن

دوربین مداربسته - آریا ایمن