جهت باز شدن منوی اصلی و جستجو اینجا کلیک کنید.

سامانه پیام کوتاه: 30009900661341

مومن توپا ابراهيمي : نویسنده ومحقق
ایران بزرگ و تاریخی را در پیوسته ی تاریخ و حتی اسطوره و افسانه پهلوانانی است که همواره در بزنگاه های اثر گذار، این سرزمین مقدس را از آفات و بلایا منجی شدند. در شاهنامه سراسر یک دوران را در حد فاصل پیشدادیان تا ابتدای ساسانیان دوره ی پهلوانی نام گذاری کرده اند. معروفترین پهلوانان ایران زمین در این فاصله ی زمانی پدیدار شده و آثار جاودانه ای از جوانمردی و دلاوری از خود به یادگار گذاشتند، آنان هفتخوان ها را درنوردیدند و هفتوادها به خاک مذلت انداختند. لهراسب، نریمان، سام، زال، رستم، گیو، گودرز، بیژن، طوس، گستهم، قارن رزم زن، فرامرز، سهراب، اسفندیار، زواره و ... اندکی از آن بسیار هستند.
آنان دُرّ ثمین در دل صدف های زمانه ی شاید بی زمان بودند، زمانه ای که صف نیک خویی و جوانمردی و انسانیت در مقابل نامردمی و حیله و نیرنگ، رنگی دیدنی داشت.
هنوز گرگ، گرگ بود و میش، میش. روباه، روباه بود و پلنگ، پلنگ. گرگ نیاموخته بود که پوستین میش بر تن بیاراید، گاه زوزه بر آورد و در اقتضایی دیگر بع بع و مع مع سر دهد.
روباه را یارای آن نبود که ردای زهد ریایی بپوشد و چون به خلوت می رسد آن کار دیگر بکند. هنوز آتش زهد و ریا خرمن دین نسوخته بود و زاهد و عابد واقعی خرقه تهی نکرده بودند. مریدان راه عشق و زاهدان و پارسایان شب زنده دار و عاشقان حقیقت و طریقت پروای بدنامی در سر می پرورانیدند و چون شیخ صنعان خرقه رهن خانه ی خمار نمی کردند. صف متفاوت یوسف با برادران غیورش معلوم و مسیر راه از چاه آشکار و نمایان بود. سیاوش هنوز جرات و شهامت داشت که بر دل آتش بتازد تا سودای پتیارگی سودابه را رسوا کند. واضح بود که سقراط چرا شوکران بر کام می کشد و رستم و رخش چرا بر چاه شدند. راه و رسم رستم و شغاد معین و مشخص بود. نور و ظلمت هر کدام بر جایگاه خود بودند. پلیدی و پلشتی را با عیاری و جوانمردی سر آشتی نبود نور سیاه موجودیتی نداشت...
 اما گردونه ی زندگی گشت و گشت و زمانه ای فرا رسید که صف ها مخدوش شد، پلیدی و پتیارگی ظاهر آرایی کرد، قرآن ها بر نیزه هاشد و نگین خلافت از عدالت ربوده شد. داد از بیداد زمانه بغض شد و بغض فریاد گردید که فقط چاه توان شنودن آن را داشت.
ظلمت شمشیر شد و در معبد فرق خرد را شکافت. جویبار خونین عدالت دگر باره در کرانه فرات عطشان و جگر سوخته تیر آجین و درد آگین شد. در دور دست های دور همانجا که در دور ترک زمان اسپارتاکوس به صلیب مصلوب شده بود این بار ژاندارک و چندی بعد برونو در آتش جهل و فسادسوختندو انگیزسیون در آخرین تاختن خود رقص آتش را بر آنان تجویز کرد.
براستی مگرجهل سمت سو واینجا و آنجا می شناسد هر کجا که جهل باشد داغ ودرفش است وآتش است و سوختن وباز در همین سو حسین بن منصور حلاج نیز مثله شد و بر دار رفت و اعضای پاره پاره اش حق حق گویان سوخت و خاکسترش دجله را فرا گرفت اورا چه باک اگر ما از چاه جهل بدر آییم و بدانیم:
آن یار کزو گشت سر دار بلند                جرمش آن بود که اسرار هویدا می کرد
مگر نه اینکهپهلوانانه این رنج را به جان خریده بود دستی به جام باده داشت و دستی به زلف یار و رقصی چنین میانه ی میدانش آرزو ...
عین القضاه به نیرنگ شمع آجین شدچون به تمهید عشق را رساله نمود و حسنک وزیر بوسه بر طناب دار زد، پوست از تن نسیمی شاعر بر آمد تا کاه اندود شود، قائم مقام ها را نفس در حلقوم به قفس افتاد، امیر کبیرها را نیشتر به رگ زده شدکه حمامی از خون به راه افتدتا مگر حق طلبی به بوته ی فراموشی رودو دار الفنونش مبدل به دارالجنون گردد.
ستار خان را ا ستخوان پا، با گلوله ی عدو در هم شکست تا پاهای دگر یلان و پهلوانان دریابند آنان را با سرای اتابک ها کاری نیست، میرزا جهانگیر خان و سید جمال واعظ را ریسمان بر گلو کشیده شد تا مبادا اسرافیل در صور بدمد. فرخی یزدی لب دوخته و مدرس در بند شد و از بندزندگی رهید...
اما ... اما ... مگر پهلوانان می میرند؟
راه و رسم پهلوانی مگر بر انداختنی است؟
خاطره ی شمع مرده از خاطر ها هرگز زدوده نشد. شجره ی طیبه ی پهلوانی از پوریای ولی تا تختی تداوم یافت.
پهلوانان، عیاران لوطی ها و داش ها در هر شهر و دیار و محله و کوچه ای راه و رسم نیاکان را پاس داشتند، میدان را تام و تمام از یکّه سواران خالی نگذاشتند، آوازه ی جوانمردی آنان چنان شد که از صفحه ی روزگار به صفحه ی روزنگار جای گرفت از بهین نامه ی باستان تا هزار افسان از هزار و یکشب تا مرزبان نامه از پنج تنتره (کلیله و دمنه) تا بوستان و گلستان، از مثنوی شریف تا کجا و کدام؟
کدامین را بگوییم و چه و چه را برشماریم، مگر حساب و شمار را یارای بر آورد است؟ لوطی صالح ها، پهلوان اکبر ها، داش آکل ها، کوچک های جنگلی، رئیس علی های دلواری، میر مهناها، گل محمد ها ،هژبرها، مشتی ها، پهلوان فرامرز ها، وکال هاو ... صحنه گردان عرصه ی زندگی، تاریخ و ادبیات شدند، در مازندران آنجا که اسطوره و افسانه و تاریخ با هم در آمیختند تا هستی عقیم نماند و در گوشه ی دیگر آن غرب مازندران را نیز همیشه تاریخ پهلوانانی بود که یار و یاور ستم دیدگان بودند، اگر بخواهیم شماری از آنان را پیش از انقراض نسل پیشین برشماریم باز هم شمار را از این بار گران پشت خمیده می شود و انبان ها انباشته می گردد.
بگذار فقط اندکی از آن خیل را که به نام نامی بودند در اینجا بنامیم و به معرفی دو تن از آنها همت گماریم و یک دور از کشتی آنها را به تماشا بنشینیم. پهلوان مراد، پهلوان کریم، پهلوان رجبعلی، پهلوان ابراهیم، پهلوان خداداد سپید تن، پهلوان قدرت، پهلوان زکریا، پهلوان یونس، پهلوان علیخان ،پهلوان سلیمان ، پهلوان مرتضی و ... مشت نمونه خروارند و خوشه ای از این خرمن پر حاصل.
پهلوان یونس علاوه بر پهلوانی در میدان ، در مزرعه نیز کشاورزی قابل بود، آن سال «کر و کپّا kar va koppá» را بر فراز درخت کهنسال «ازار دار= آزاد»چون برجی بلند مرتبه بر روی هم انباشته بود.
پاییز رسیده بود، زمستان را خوراک به غیر از «بیشتنین = نان» «پتنین= پلو» نیز بایسته بود. پهلوان یونس سر «کوپّا» را گشود و با جفت اسبی به «کَرشری= خرمن کردن» ایستاد. خرمن پرحاصل بود و انبانها پس از هر نوبت «کرشری» انباشته می گردید. وقتی دانه ها به «کَلا وکَندِل= سیلو» شد و کاه وکلش به انبار رفت.





بخشی از دانه های گندم که به عادت همه ساله باید در معامله ای پایاپای با برنج دشت معاوضه می گردید به سرعت بارگیری شد. گندم ها بار چهارپایانی از قبیل اسب و قاطر و ورزوی بارکش گردید، مقصد تنکابن بود، مشتری های پهلوان یونس نیز معین و مشخص بودند آنان که تولید کننده ی برنج بودند می دانستند پاییز که برسد سر و کله ی پهلوان یونس فولادی پیدا می شود که گندم بیرون بشم را به ارمغان می آورد و با برنج مزرعه ی آنان مبادله می کند، و آگاه بودند که او بهترین گندم را می آورد و در قبالش برنج خوب و مرغوب از نوع موسی تارم، آبجیک یا دیلمانی طلب می کند.
زمان آمدن پهلوان یونس فرا رسیده بود، آنان بی قرار و ناآرام ورود او را انتظار می کشیدند، پهلوان یونس نیز این بار در لباس چاروداری کاروان تک نفره ی خود را از میان جنگلهای عباس آباد و نشتا ولنگا به سوی تنکابن هدایت می کرد. آن روز آفتاب نور زلالی را بر زمین ارزانی می نمود و تن سرد پاییز را تب دار می کرد، راهها را برگهای سرخ و زرد خزان زده رنگین کرده بود تا در پیش روی این کاروان فرش سرخ پهن کرده باشد.
چارودار کلارستاقی از آخرین گردنه ی شیب شمالی البرز مرکزی سرازیر شده بود، او در آنجا به بارکش هایش استراحتی داد و پس از بارگیری دوباره تنگ و «کَشی» آنها را سفت کرد، از آنجا به ساحل که می نگریست صداهای گوناگونی دشت را پر کرده بود، صدای تبر هیزم شکنان، بانگ خروسها، واق واق سگان، نعره ی گاوان و ... و صدای سورنا که در هر محلی معمولا در دو روز آخر هفته به صدا در می آمد، فصل بهار، تابستان و زمستان فصول کار و تلاش و زحمت بود اما فصل پاییز برای کشاورزان و دامداران فصل استراحت.
معمولا عروسی ها در این فصل فراغت انجام می گرفت و دو روز آخر هفته روز های موعود عروسی بود. از نزدیکترین محله به معبر چارودار کلارستاقی صدای پرجاذبه ی سورنا بلند بود. سورنا نواز آهنگ حمُّم سری را می نواخت این به معنای آن بود که داماد را به حمام برده اند و ساعتی دیگر در میدان تجمع ده در محضر اهالی محل حضور می یابد تا پس از صرف نهار و «پول درانگتک = دریافت هدایای نقدی» به تماشای کشتی خواهد نشست در آن زمانها رسم بر این بود که هیجان انگیز ترین کشتی ها در عروسی ها دربگیرد.
پهلوانان کجور، کلارستاق و تنکابن در این عروسی ها با هم رقابت می کردند و برندگان مسابقه به طور مستقیم از مردم هدیه دریافت می کردند.
چارودار کلارستاقی همانطور که راه می پیمود آهنگ های متعدد سورنا را یکی پس از دیگری می شنید. این نواها هر کدام نامی داشت، حمُّم سری، خرج بار سری، عارس دمالی، وچاک وچاک حنا دونّی، قاسم آبادی، زرد ملیجه، گُسِّن چمر، ولگسری، چل ریسی و ... و سر انجام آهنگ کشتی گری و درن.
ساز آهنگ مالینگا سری را می نواخت که چارودار بیرون بشمی به آن روستا رسید، قصد داشت بگذرد اما نمی دانست چرا پایش بدان سوی کشیده شد با خود گفت بار می اندازم تا چارپایان استراحتی بکنند، من هم بر سفره ی عروسی ریزه ای برمی گیرم و کشتی را تماشا می کنم و بعد می روم.
چنین کرد و در گوشه ای از مجلس عروسی در کنار بارهایش اطراق نمود. سفره گسترده شد، همگان پذیرایی شدند، اما کسی سراغ چارودار غریب و گوشه گیر نیامد، او گرسنه مانده بود. صیانت نفس و کرامت انسانی او اجازه نداده بود از آنان ناهار طلب کند، میدان کشتی آراسته شد، داماد جوان بلند قامت و چهار شانه ای بود که زلف حنا بسته اش رقص باد را به نمایش گذاشته بود.
او بر نپاری جلوس کرد و کوزه شربت کاسه ای آب و آیینه ای روبروی او قرار گرفت و در گوشه ای از نپار مجمعه ی پر از «بیر ساق» شیرینی محلی خودنمایی می کرد.
کشتی گیران دسته دسته وارد میدان شدند و پس از بجا آوردن نیایش پهلوانانه در مقابل هم صف کشیدند تا جفت جفت به میدان بروند. بازار کشتی گرم شد. چارودار هیکل مندهم از فراز بارهای گندمش میدان را خیره خیره نگاه می کرد. خون خونش را می خورد، می خواست میزبانان کم توجه را شرمنده کند و بدانان رسم میهمان نوازی بیاموزد. راه این آموزش را به میدان رفتن و آموختن درس پهلوانی به گروه های کشتی گیران یافته بود.
کشتی گیران در آن زمانها برای میدان داری عریان می شدند، فقط شلوارکی بنام «تنکه» بر تن می کردند که بسیار چسبان بود. چارودار گرسنه با همان لباس ژنده چاروداری به میدان رفت و حریف طلب نمود.
همه متعجب و حیرت زده به او نگاه می کردند و از خود می پرسیدند این دیگر کیست که عیش ما را منقصّ کرد و بی دانستن آداب کشتی حریف می طلبد؟!
کسی حاضر نشد با او دست و پنجه نرم کند اما او نیز از میدان به در نمی رفت، سرانجام پهلوانی به خیال اینکه اندکی او را به بازی بگیرد و خلق را بخنداند به میدان او رفت و او نیز ناشیانه با او می چرخید با هر حرکت خام او بمب خنده مردم می ترکید. وقتی که کشتی گیر متکبّر و از خود راضی قصد داشت تا بار دیگر او را تحقیر کند ناگهان با یک حرکت چارودار غریبه ، چنان به رو درافتاد که چهره اش در میان خاکهای میدان فرو رفت.
کشتی تمام شده بود و چارودار بر خلاف ظاهرش به نظر می رسید که از چابکی و چالاکی بهره ای داشته باشد همه گمان می کردند که او دِرُن (سماء پهلوانی) نموده و از همگان شواش طلب خواهد نمود اما چارودار غریبه دور میدان چرخید و به کانون آن باز آمد، با کف هر دو دست بر زمین کوبید و بلند شده دست ها را به هم سایید و به هم کوبانید این حالت به معنی آن بود که حریفی دیگر طلب می کند.
فردی از دوستان پهلوان بر زمین افتاده، به میدان آمد و با چارودار غریبه پشت خم کرد، بی باک و گستاخ مشتی حواله صورت چارودار ژنده پوش نمود، چارودار مچ دست او را در هوا قاپید، خود را کمی عقب کشیده او را چنان به جلو هل داد که حریف با فشار دست خود و زور چارودار چند قدمی را بشتاب رو به جلو برداشت، ابتدا دست مشت شده و سپس دیگردستش ودر پی آن پیشانی اش با خاک آشنا شد، چهره اش اندکی خراش برداشت در حالی که حیرت کرده بود از جای بلند شد و با تعجّب به حریف ژنده پوش خود که او را دست کم گرفته بود نگاهی عاقل اندر سفیه انداخت، چارودار که باید به «دِرُن» می پرداخت دگر باره به کانون میدان آمد و هر دو دست را به زمین کوبید و حریف طلبید کم کم مردم خنده های تمسخر آمیز را فراموش کردند.همه حدس می زدند که او مایه ای از پهلوانی دارد و اگر چنین کشتی می گیرد حتما قصد دارد به نوعی پیامی را بدانان برساند، تا حریف سومی به میدان بیاید، پهلوانی پیر قدم به میدان گذاشت و گفت:
 من شک ندارم تو کشتی گیری کارآزموده ای پهلوان! چرا لخت نشدی؟ کشتی بس است !دیگر دوران کن و شواشت را بگیر! چارودار بی آنکه پاسخ او را بدهد دگر باره به کانون دایره میدان آمد و هر دو دست را بر زمین کوبید.
جوانی جویای نام لخت شد و در مقابل او قرار گرفت. با او لب به سخن گشود و رجز خوانان او را از اینکه حرف پهلوان را نشنیده گرفت سرزنش کرد و وعده داد چنان با مشت بر پهلویش بکوبد که انفسش به قفس بیفتد.
چِنُن میس زَمِه ته لَفَس        نفس بُواَرِه تِه قَفَس
سکوت سنگین چارودار به او فهمانید که باید دست از لاف و گزاف بردارد و پشت خم کند. جوان تا آمد قدمی بردارد و به سوی او هجوم ببرد فشار دست چارودار را بر سینه ی خود احساس نمود و با فن «پ ِکو» شانه اش با خاک آشنا شد،سرعت عمل پلوان غریبه تحسین همگان را برانگیخت،جوان در حالی که پشت سرش را با دو دست گرفته بود شرمنده و خجل میدان را ترک کرد.
سکوت محض بر پهنۀ میدان چارودار بیگانه را همراهی می کرد،دیدگان مردم جز او هیچ چیز و هیسچ کس دیگر را نمی دیدند.بر فراز شیر دارکهنسال میانۀ میدان گاه گاه گنجشگکانی به این سو و آن سو می پریدند. در پیشاپیش جمعیت حضور درویشی با عبای بلند و تبرزین و کشکول شاخص بود .سه ردیف از پیلوانان کجوری ،کلارستاقی و تنکابنی در ردیف مقابل جایگاه داماد صف کشیده بودند تا فرصتی فرا چنگ آید که قدرت خود را بنمایانند... و همۀ دیگر مردمان منتظر بودند که  چارودارغریبه چه سودایی در سر دارد وعاقبت کارش به کجا خواهد کشید. او بدون هیچ تلاشی 3 نفر را به زمین کوبیده اما هنوز خسته نبود و عرق، شرمنده ی تنش بود.
چارودار ژنده پوش باری دگر در میانه ی میدان کف هر دو دست را بر زمین کوبید و مبارز طلبید.
مردی چهار شانه و خوش قد و قامت کهدر نزد همگان شهره ومحبوب بود به وسط میدان آمد، دستش را گرفت و صورتش را بوسید. به او گفت:
من آدم شناسم، تو باید پهلوان صاحب نامی باشی. پهلوان! هر کس که هستی میدان را ترک کن تا مهمان من شوی و هدیه ای درخور از داماد بگیری اما چارودار غریبه این بار به جای کوبیدن هر دو دست بر زمین ،کف دست را بر پشت هر دو ران کوبید و این بدان معنا بود که خود او را به کشتی فرا می خواندوبرای او لنگ انداخته است.
پهلوان تنکابنی را همه می شناختند او از پهلوانان درب خانه ی امیر اسعدفرزند ارشد محمد ولی خان تنکابنی بود و پهلوان علیخان نام داشت.
تا آن روز خاک را آشنایی با شانه ی پهلوان علیخان نبود. مشهور بود که او قادر است دو «جوله»ی شش منی را از شیر پرکرده از یک سوی کل گاوی با جفت پابدان سوی چنان بپردکه چکّه ای از شیر بر زمین نریزد.
از دیگر صفات خوبش آنکه هر گاه مهمانی به گاوبنه اش می رسید بی آنکه از او بپرسد تو کیستی و چه مدعایی داری تا سه روز از او پذیرایی می کرد و پس از آن اگر میهمان خود می خواست مدعایش را مطرح می کرد و تا حد امکان خواسته اش عملی می گردید ...
پهلوان علیخان اینبار تا آمد زبان نصیحت بگشاید، نوچه هایش به میدان آمدند و هر کدام از چارودار غریبه خواستند تا با آنها درافتد و از پهلوان علیخان سر پهلوان پهلوانان شمال عذر تقصیر بخواهد اما او بار دیگر دست ها را بر پشت «کیله= رانها» کوبید و از پهلوان علیخان تقاضای هماوردی کرد.
او اینبار دستی را مشت کرده و تا انتهای سمت راست گشوده و بر کف دست دیگر کوبید وهم زمان نعره ای برآوردتا بر عزم راسخ خود تاکید نهادباشد.پهلوانان این حالت را در کشتی محلی «تیش»می نا میدند. و آن صوت واژۀ نعره گونه را «هِه»می گفتند.صدای «هه»چارودار سکوت فضا را شکست و بر اثر چرخش پای او غباری برخاست.





پهلوان علیخان نوچه ها را دعوت به آرامش کرد آمد تا چارودار مهمان را که دیگر دریافته بود پهلوان دلاوری است به رسم جوان مردی ومهمان نوازی برای بار سوم دعوت به ترک میدان کند اما چارودارنیز برای بار سوم دست بر «کیله» کوبید.
این حرکت به منزله ی آن بود که چارودار آداب پهلوانی می داند و تقاضای سوم او اگر پذیرفته نمی شد به منزله شکست طرف مقابل بودپهلوان علیخان دریافت که این غریبه اورا می شناسد وقصد گیر انداختنش را دارد.
پهلوان علیخان نیز کم نیاوردو در میدان چرخی زد، کلاه از سر برداشته به دست نزدیکترین نوچه اش سپرد و «ول پیله چوخا» از تن دور کرد. در زیر لباس رسمی اش «تنکه» نمایان شدسپس رو به پهلوان مقابل کرد و گفت:
 اگر می خواهی با پهلوان علیخان هماورد شوی رسم پهلوانی نگاه دار و لخت شو.
در کوته زمانیلباس چاروداری از تن بدر شد . پایین تنۀ چارودار را تنکه ای پوشش داده بود که هنرمندانه بدست زنان خوش دست بیرون بشمی سوزن دوزی شده بود، پهلوان گمنام اینبار رو به قبله به رسم پهلوانی زانو به زمین نهاد و هر دو دست را بر زانوی دیگر گذاشت سر فرود آورد و انگشت اشاره را با خاک آشنا نمود وآن را بوسیده به پیشانی برد و از سر گذرانید سپس به سوی شرق برگشت و در مقابل بارگاه امام هشتم اظهار ادب کرد.بعد از آن در چهارسوی میدان رو به سوی مردم نموده، بدانان تعظیم نمودچار ودار غریبه گویی کشتی اش را تازه آغاز نهاده وآن سه دور کشتی قبلی رابه حساب نمی آورد.
حضار که شگفت زده و حیران شده بودند ، می دانستند که آن روز روز سرنوشت سازی برای پهلوان محبوب آنا ن پهلوان علیخان است و دست قضا قصد دارد تقدیری رقم زند. پهلوان علیخان هم دریافت که این مرد چهارشانه که با بازوان ستبر و ماهیچه های پیچ در پیچ در مقابل او چون اسطوره ها قد برافراشته با همه ی آنان که تا بدان روز با او پشت خم کرده بودند متفاوت است.
خوفی ناخوشایند وجود او را لبریز کرده بود و با خود می اندیشید خدایا: آیا این پهلوان ناشناس مشت انتقام توست؟! من نادانسته چه کرده ام که مستوجب این هشدار شده ام؟...
رسم جوانمردی پهلوان علیخان ایجاب نمی کرد از پهلوان مقابل نام و نشان بپرسد و او نیز همچنان سعی در ناشناس ماندن خود داشت. هر چه بود پهلوان تنکابنی می دانست که همرزم او فردی عادی نیست، هیجان کشتی به شدت بالا رفته بود. میدان همچنان در چنبره ی سکوتی سخت و سرد گرفتار شده بود. تمام ده به تماشا آمده بود. گروهی بر فراز درختان اطراف، جمعی روی دیوارها، و کسانی هم نشسته و ایستاده چشم به میدان داشتند.
پهلوان علیخان به طرف حریف رفت، دستان او را گرفته در مقابل هم به «تیش tiś ایستادند = گارد گرفتن». پهلوان علیخان تن به حمله نمی داد زیرا در آیین او حمله کردن به میهمان ناپسند بود. پهلوان مقابل نیز رعایت نام او را می کرد و نمی خواست در مقابل همشهریان و طرفدارانش او را خوار کند.
کم کم زمان کشتی به درازا می کشید و هیجان و نگرانی مردم افزون می شد. به نظر می رسید هر دو کم حوصله شده اند و از اینکه کشتی بسته مانده راضی نیستند. ناگهان پهلوان میهمان چون ببری درنده گونه های پهلوان علیخان را در میان دست و انگشتان بلند خود گرفته مشتی چون پتک بر گردن حریف کوبید.
مردم حاضر در دور میدان ناله ای از درد بر آورده و رو به درون میدان نهادند، میدان داران با ترکه و چوب آنها را پس می راندند اما فشار از پشت سر چنان بود که عقب راندن آنها مشکل و غیر ممکن شده بود.
پهلوان گمنام که ضربت خود را وارد کرده بود چست و چالاک به عقب پرید و دوباره «تیش» را آغاز نهاد.
پهلوان علیخان که با حمله میهمان ملاحظه ی پیشی نگرفتن را در حمله  دیگر بی معنی یافته بود مشت محکم خود را بر پهلوی پهلوان مقابل کوبید که او چرخی به دور خود زد و با کوبیدن دو کف دست به هم، فرصتی بد ست آورد، لحظاتی بازوان را بر شکم گذاشت و بدان فشار آورد. پهلوان علیخان در این فرصت به او حمله نکرد زیرا در میدان کشتی اگر پهلوان کف دو دست را بر هم می کوبید به منزله ی این بود که قصد حمله ندارد و پهلوان مقابل هم باید دست نگاه دارد.
دو پهلوان بار دیگر پشت خم نمودند، پهوان علیخان که چابک و سبک بال میدان داری می کرد و از سویی به سوی دیگر می پرید ناگهان در یکی از این پرشها با فن «پیش کو»ی پهلوان ناشناس تعادل خود را از دست داده چرخی زد تا خود را ثابت نگاه دارد اما دگر بار در دام «پ کوی» حریف از سوی دیگر به دام افتاد و شانه با خاک آشنا نمود.
آه از نهاد جمعیت برآمد میدان شلوغ شد، کم نمانده بود که پهلوان گمنام در آتش خشم و غضب هواداران پهلوان علیخان بسوزد اما پهلوان برخاست و با باز کردن هر دو دستش در مقابل جمعیت پهلوان غریبه را در پناه خود گرفت.
او با صدای بلند اعلام کرد: ای مردم پهلوان شما را تقدیر بر زمین کوبید اما این پهلوان نیز آدم کوچکی نیست او را به چشم چارودار نگاه نکنید.
من از سبک اودر کشتی ازهمان آغاز دانستم کسی نیست جز پهلوان یونس پولادی کلارستاقی، غفلت مادر پذیرایی حاصلی چنین ببار آورد ، سپس با خواهش او همه آرام شدند. پهلوان علیخان پهلوان یونس را به همه معرفی کرد سپس هر دو با سماء پهلوانی آخرین رسم میدان داری را به اجرا در آوردند.
پهلوان علیخان ، پهلوان یونس را به خانه اش میهمان کرد. پس از سه روز پذیرایی بدانگونه که رسم او بود گندمش را با برنج عوض کرده باری هم بر آن افزود.
از آن تاریخ به بعد آن دو پهلوان در هیچ میدانی با هیچ پهلوانی پشت خم نکردند زیرا پهلوان علیخان نمی پسندید که احیانا بدست پهلوانی فروتر از پهلوان یونس به خاک بیفتد و پهلوان یونس را در مرام نیامد تا شهد پیروزی بر پهلوان علیخان این پهلوان نام آور تنکابنی را با شرنگ شکستی احتمالی درآمیزد.
نامشان جاویدان

نوشتن نظرات

تبلیغات در مرزن نیوز

صفحه نخست دیارسبز

روزنامه دیارسبز

چاپ و تبلیغات کندو

چاپ و تبلیغات کندو

صفحه نخست دیارسبز

صفحه نخست دیارسبز

دوربین مداربسته - آریا ایمن

دوربین مداربسته - آریا ایمن